تبليغاتX
Lilypie First Birthday tickers Lilypie Second Birthday tickers Lilypie Third Birthday tickers Lilypie First Birthday tickers فرشته كوچولوي های مامان و بابا

فرشته كوچولوي های مامان و بابا

پسران آریایی من

امروز که دارم این مطالب رو مینویسم پسر بزرگم دو سال و چهار ماه و یکروزشه وپسر کوچکم چهار ماه و یکروز.

زمان خیلی زود میگدره و ما غافلیم از گذشت اون

دیروز داشتم روزهای اول دنیا اومدن آرین و کارهایی که میکرد رو میخوندم دیدم الان آرش داره همون کارها رو میکنه . چقدر زود گذشت. وقتی سر و صدا کردن و لبخند های آرش رو میبینم میگفتم آرین این کارها رو میکرد اما دیرتر از این اما الان با خوندن اون مطالب میبینم که آرین هم تو این سن همین کارها رو میکرد. اما ما با توجه به مشغله و گرفتاری های زندگی متاسفانه زود فراموش میکنیم.

مخصوصا ما که تو این دو سال اخیر همش سختی و سختی داشتیم مخصوصا فوت مامان که کمرم رو خم کرد. کمتر تونستیم لذت بچه داشتن و بزرگ شدن اونها رو بچشیم. یه وقتایی حوصله کمی براشون دارم و یه وقتایی حتی از کوره در میرم اما زود عذاب وجدان میگیرم که چرا این رفتار رو میکنم. اونوقته که پشیمون میشم اما میترسم که دیر شده باشه و تاثیر رفتار من تو آینده آرین و ذهنش تاثیر داشته باشه. خدایا صبور ترم کن و بهش این قدرت رو بده تا بتونم بچه هام رو خوب بزرگ کنم.

و اما کودکان من.

آرین زیبای من که هر روز زیبا و زیباتر و شیرین تر میشه خیلی عاقل و بامزه شده. دیگه قشنگ برام حرف میزنی و شعر میخونی و حتی برام قصه تعریف میکنی.

به انگلیسی علاقه شدیدی داری. این علاقه رو زمانی متوجه شدم که مربی زبان مهد کودکت برام تعریف کرد با نشون دادن کارتهای زبان و اسامی حیوانات رو بهتون یاد میدن و تو خیلی زود و سریع اسامی رو یاد میگیری و زودتر از بقیه تکرار میکنی. حتی چندین بار به عنوان الگوی به کلاسهای بالاتر بردنت تا اسامی رو تکرار کنی و اونا ازت یاد بگیرن. نمیدونم خوبه یابد اما الان تقریبا بیشتر از ۵۰ لغت یاد گرفتی و چهار تا شعر انگلیسی

از عدد یک تا ده رو هم به ترکی (زبان پدریت) یاد گرفتی. وقتی میخونی و میبینی ما ذوق زده میشیم بیشتر مشتاق یاد گیری میشی.

یکی از جمله هایی که میگی و من خیلی دوست دارم اینه مامان نکون مامان. وقتی باهات بازی میکنم و قلقکت میدم خیلی بامزه این جمله رو میگی.

یه شعر هم برای ما ساخته بودی البته مال دو سه ماه پیشه اما الان برات مینویسم.

مامان نِ نِ ه بعععععععععععععله. بابا دِ دِه بععععععععععععععععله. آرین دِ دِ ه بعلللللللللللللللللللله. داداش نِ نِه بعععععععععععععععععله.

یکسری لغت هم هست که بامزه تلفظ میکنی. مثل

قورباغه: بوغاده

پولکهای قشنگ: پنگوریای قشنگ

.....

داداشی گریه میکنه تمرکزم رو از دست دادم.

یکی از کارهای بامزه دیگه ای که چند روز پیش انجام دادی. البته این نشون دهنده اینه که بچه ها چقدر از محیط پیرامونشون الگو برداری میکنن. تلویزیون رو شبکه جم بود و داشت شو نشون میداد. تا خانمهایی که لباس کاملی نپوشیدن رو میگی خانمه لباس نپوشیده. اما جالب تر از اون این بود که یه خانمی لباسش دکلته بود تو هم سریع آستینهای لباستو در آوردی و یقه لباستو باز کردی و بلوزت شد دکلته مثل اون خانمه.بعد شروع کردی به رقصیدن.

و اما آرش دیروز واکسن چهار ماهگیش رو زدم. خدا رو شکر وضعیت رشدش خوبیه. در کل بچه آرومیه اما الان جدیدا بغلی شده و همش برامون دست و پا میزنه بغلش کنیم. سر و صداهای بامزه از خودش در میاره و خیلی خوش خنده هستش. اگه یکم باهاش بازی کنیم قهقهه میزنه. همش دوست داره باهاش حرف بزنیم.

نوشته شده در یکشنبه 29 آبان1390ساعت 11:33 قبل از ظهر توسط مامان زهره| |
امروز پسر ارشدم دو سال و دو ماهه شد و پسر کوچکم دو ماهه 


روزگار ما به تندی میگذره و فقط افسوس زمانهای شیرین از دست رفته رو میخورم.
روزگاری که با وجود دو جوجه کوچولو میتونه خیلی شیرین و دلچسب باشه.

چند وقته خلق و خوی آرین عوض شده البته همش از سخت گیری های ماست که میخواهیم
بهترین تربیت و رفتار رو داشته باشه و از اونجایی که خیلی عاقلانه رفتار میکنه ما
فراموش میکنیم که فقط دو سالشه.

امروز واکسن دو ماهگی آرش رو زدم خوب رشد کرده و وزن گرفته بود. هزار ماشااله
رشدش خوب بود . وزنش ۶۵۰۰ گرم. قدش هم ۶۱ سانت شده بود.


اولین سفر آرش کوچولوی ما چند روز قبل از دو سالگیش شکل گرفت. سفر به شمال. این
اولین سفر چهار نفره ماست خوب بود خوش گذشت از همه بیشتر آرین لذت برد چون کلی آب
بازی کرد تا چشمش به دریا افتاد جیغ کشید آب منه آب منه.


فقط بعد از آب بازی  از اینکه پاهاش شنی میشد خوشش نمی اومد و میگف اخ شده
خلاصه من و پدر اینقدر خودمون رو شنی کردیم تا آرین یکم شن بازی کرد.


اینجا آرین از ترس اخ شدن پاشو گذاشته رو پای باباش و شن بازی میکنه.


NadaPenny.com Free Image Hosting

 NadaPenny.com Free Image Hosting

NadaPenny.com Free Image Hosting

 NadaPenny.com Free Image Hosting

 NadaPenny.com Free Image Hosting

 NadaPenny.com Free Image Hosting

از ۲۰ شهریور آرین تو مهد یک کلاس بالاتر رفت خدا رو شکر خیلی خوب تو مهد اخت
شده دوست داشتم الان که خونه ام آرین مهد نره اما از آموزش هاش عقب میمونه. چند روز
پیش که رفتیم تحویلش بگیریم مربیش گفت پسرمون امروز تو مهد الگو بود. گفت تو یک
کلاس بالاتر وقتای کارتها رو نشون میدادن تا بچه ها اسمشون رو به انگلیسی بگن هیچکس
همکاری نکرده. آرین رو بردن و هر کارتی رو نشئن دادن جواب داده. مربیش میگه استعداد
زیادی تو یادگیری داره. خودم هم متوجه شده بودم هر شعری رو براش میخوندم بار سوم که
میخونم باهام تکرار میکنه. خیلی خوشحال کنندست که ببینی فرزندت داره بزرگ میشه.
خیلی هم بامزه شده عاشق این دو تا جملشم. هرچی میخواد نباشه یا تموم بشه سریع میگه
بابا بخره..... آقا حساب کنه ............ بعدم با اشاره به دهنش میگه بخورم. اگه
کانال های تلویزیون روعوض کنه سریع میگه: اونو نزن. لحن گفتنش خیلی شیرین و
خوشگله.


 گل پسرهای نازم عاشقانه هر دو تون رو دوست دارم.

 

 آرین و آرش دو برادرن هر دو عزیز مادرن.

NadaPenny.com Free Image Hosting

یکماهگی آرش

 NadaPenny.com Free Image Hosting

 


تولد آرین
NadaPenny.com Free Image Hosting

 ۴۰روزگی آرش

NadaPenny.com Free Image Hosting

 یکی از کارهای مورد علاقه آرین.


هر وقت باباش نیاز به شیو داشته باشه


-آرین دست میکشه به صورت بابا:  بابا بزن. یعنی بابا صورتت رو اصلاح کن.


-بابا: باشه میزنم


-آرین با کشیدن دست روی صورت خودش: آرین بزنه
 

NadaPenny.com Free Image Hosting

دو ماهگی آرش

 NadaPenny.com Free Image Hosting

نوشته شده در چهارشنبه 30 شهریور1390ساعت 10:4 قبل از ظهر توسط مامان زهره| |
روزهای زیبای خانواده چهار نفره ما با سرعت داره میگذره و من هر روز میام برای آپ کردن اما از نمیشه. یعنی این دو تا وروجک کوچولو بهم وقت نفس کشیدن نمیدن.

بالاخره تولد هر دوتا پسرهای کوچولوی من تو یه روز شد. آرش عضو جدید خانواده ما روز ۲۸ تیر ۱۳۹۰ با قد ۵۰ سانت و وزن ۳۵۵۰ در بیمارستان نجمیه زیر نظر دکتر رنجبر نوازی دنیا اومد.

همه چیز انگار دوباره از اول شروع شد انگار یه آرین دیگه دنیا اومده. تقریبا همون شکلی.

به خاطر اینکه بتونیم آرین رو پیشمون نگه دارم یه سوییت ویژه گرفتیم و آرین تا شب تو بیمارستان پیشم بود اولش از دیدن یه نینی دیگه خیلی استقبال نکرد و همش حواسش به بازیگوشی با عمه ها و عموهاش و دایش و ... بود اما فرداش که اومدیم خونه تقریبا فهمید که اون داداشی تو دل مامان که همش نازش میکرد اینه. اولش فکر میکرد عروسکه اما وقتی حرکات دست و پای آرش رو میدید هیجان زده میشد و جیغ میکشید.

پسر کوچک من آرش هم یه پسر آروم بود و من تا آخر عمرم از اینکه خدا فرزند سالم و آرومی بهم داده (با توجه به شرایط بد در دوران بارداری) همیشه قدر دان و ممنونشم.

آرش سه روز بعد تولد درست مثل داداشش زردی کمی گرفت و زیر دستگاه فتویی که بابایی برای آرین درست کرده بود گذاشتیمش و مجددا تمام خاطرات کودکی آرین برامون تداعی شد اما اینبار قوی تر از قبل بودیم و میدونستیم که نباید غصه بخوریم هشت ساعتی زیر دستگاه فتو بود و چون اصلا همکاری نکرد و چشم بندشو میخواست باز کنه یا بدنش دو دون ریخت بیرون منم از زیر دستگاه نور بیرون آوردمش فرداش که برای آزمایش بردیمش زردیش یکم بیشتر شده بود اما نه از حد مجازش بالاتر. دکترهای بیمارستان برگه بستری بهم دادن اما بازم ته دلم راضی نبودم و یکی بهم میگفت زردیش کم میشه.  پیش دکتر آرین بردمش اون بهم گفت ۲۴ ساعت بعد مجددا آزمایش بگیریم اگه کم شده بود که هیچی اگر نه باید بزاری زیر دستگاه البته از دید اون هم زردی چندانی نداشت.

خلاصه بعد ۲۴ ساعت آزمایش مجدد دیدیم زردیش پایین اومده و نیاز به فتو نداشت. خوب شد به حرف دکترهای بیمارستان گوش نکردم و بستریش نکردم.

برای هر دو تو دو سال و ده روزگی آرین و ده روزگی آرش تولد گرفتیم.

الان که دارم این پست رو میزارم آرش ۵۲ روز از ولادتش گذشته تو یکماهگی قدش ۵۸ سانت و وزنش ۴۹۰۰ شده بود.

آرین هم که هزار ماشااله هر روز زیبا تر و بزرگ تر و شیطون تر از قبل میشه. معمولا کاری به آرش ندارهو اذیتش نمیکنه حتی وقتی گریه میکنه میره بالا سرش و با لحن بچه گونه قشنگی میگه: گیه نکن(گریه نکن)و جالبه که آرش هم گریه نمیکنه.

یا وقتی خواب باشه میگه نینی آبه(نینی خوابه) یا بیداره به چشماش اشاره میکنه و میگه بازه بازه. جدیدا هم میگه آرش بیدار شد. به نظر میاد خیلی دوسش داره چون وقتی نق بزنه و  گریه کنه و مابی تفاوت باشیم دستشو میبره زیر کمر آرش و به ما میگه بغلش کنیم تا آروم شه. جدیدا وقتی آرین سرشو میچرخونه و این طرف اونطرف رو نگاه میکنه آرین خیلی بامزه میگه: میچرخه. میچرخه 

در کل خیلی بچه مهربونیه البته یه وقتایی که آرش بغلمون باشه زیر چشمی نگاه میکنه و همه حواسش بهمون میشه و ته دلش معلومه یکم ناراحت میشه.

دامنه لغات و جمههایی که آرین میگه خیلی زیاد شده و مفهوم همه چیز رو میفهمه. کلمه های انگلیسی زیادی و  شعرهای قشنگی میخونه.و از همه مهمتر اینکه الان یکماه که از پوشک گرفتمش. خیلی تو این زمینه باهام همکاری کرد و ۲ روزه جواب گرفتم در کل احساس میکنم به نسبت سنش خیلی عاقله و همه چیز رو میفهه.

 

  
نوشته شده در شنبه 19 شهریور1390ساعت 1:32 بعد از ظهر توسط مامان زهره| |

شمارش معکوس شروع شده. دیگه چیزی نمونه که خانواده ما سه نفره ما ۴ نفره واقعی به خودش بگیره. همچنان مثل زمانی که میخواستم برای به دنیا اومدن آرین برم استرس دارم.

میخوام کارهای عقب افتادم رو انجام بدم اما مگه از دست این آقا پسر وروجک میشه کاری کرد در سه ثانیه کل خونه دوباره پر از اسباب بازی و وسایل هاش میشه. کافیه ازش چشم برداری یا  یه گوشه ای مشغول نقاشی کشیدن رو در و دیوار و میز و مبل میشه یا یه شیطنت دیگه. بعدم میاد صدات میکنه و بهت نشون میده و با افتخار میگه آرین آرین. یعنی آرین این کار رو کرده.

یه اعتراف کوچیک هم بکنم این که آرین واقعا شیرین و دوست داشتی و زیبا شده احساس میکنم هرچقدر بزرگتر میشه شیرین تر و ملوس تر میشه. خدا خودت حفظش کن.

خلاصه خیلی بازیگوش و شیطون شده. کاملا از وجود برادرش آگاه شده میره کنار تختش وامیسته و پیش پیشش میکنه تا بخوابه. این داداش کوچیکشش هم کمتر از خودش شیطون نیست. تا صدای آرین و بازیهاش و نانای کردن و کشتی گرفتن با باباشو میشنوه دوست داره زودتر بیاد و باهاشون هم بازی بشه.

ایشااله به سلامتی دنیا بیاد و خبری از زردی یا چیزه دیگه ای نباشه. وقتی فکرشو میکنم میبینم تمام این نه ماه بارداری من به نوعی با درگیری ها و مشکلات روبه ور بود امیدوارم یه بچه صحیح و سالم و آروم خدا بهم بده.

هنوز سر اسم نی نی به توافق نرسیدیم بین اسمهای آرش و آیدین و رادین موندیم.

امروز میرم دکتر اگه رشد نینی خوب باشه همون ۲۸ تیر روز تولد آرین دنیا میاد اگر نه دوم سوم مرداد. تا ببینیم خواست خدا چی میشه. کلی هم براش لباس و پتو و تشک و ساک و وسایل بهداشتی اولیه و .... خریدم که وقتی گلم دنیا میاد وسیلش نو و تمیز باشه. دوست ندارم فکر کنه که از وسایل داداشش براش استفاده کردم.

نمیدونم پست بعدی رو کی میزارم اما تو اولین فرصت عکساشون رو میزارم.

به امید سلامتی همه نینی های ناز.

نوشته شده در سه شنبه 21 تیر1390ساعت 8:49 قبل از ظهر توسط مامان زهره| |

خیلی وقته که برای پسرم پست جدیدی نذاشتم. حدود ۵ ماهی میشه. هر بار میام سر میزنم و میرم اما شرایطم طوریه که نمیتونم چیزی بنویسم.

مرد کوچولوی من روز به روز بزرگتر و آقا تر و البته شیطون تر و شیرین تر از قبل میشه و من همچنان خدا رو بابت نعمت بزرگی که بهم داده شکر گذارم. و مرد کوچولوی تو دلیم هم هر روز بزرگ و بزرگ تر. البته هنوز به دلیل شرایط سخت چند ماه اخیرم اسمشو قطعی انتخاب نکردم. اما میدونم فرزند فهیمم شرایط مامان رو درک میکنه.

ولی چند ماه اخیر چطور گذشت. این چند ماه همه سختی و سختی بود.

قبل از سال نو  درگیر اسباب کشی و سختی های خاص مربوط به خودش بودیم  خصوصا برای من که تو این شرایط سخت بارداری اسباب کشی برام کار بسیار دشوار و طاقت فرسا بود. اما خدا رو شکر تو تعطیلات عید خستگی در کردم و دو روز هم به زادگاه مادری ام رفتیم. البته به خاطر مامان چون قبلش بهش قول داده بودم. با اینکه مامانم از حدود ۱۵ روز مونده به عید حال خوشی نداشت اما از قبل بهش قول داده بودیم ببریمش و دو روزه رفتیم. برای ما هم که معمولا عید ها مسافرت نمیریم تفریح خوبی بود.

آرین هم کلی با مرغ و خروس ها بازی کرد.

****نمیدونم از اینجا به بعد ماجرا رو تو وبلاگ پسرم بنویسم یا نه اما درحال حاضر که مینویسم فکر نمیکنم موندنش تو وبلاگ هم خیلی بی ربط باشه. هر چند که هیچوقت دوست نداشتم اتفاقات ناگوار و بد توی وبلاگش باشه.

روز ۱۸ فروردین طبق معمول هر ۵ شنبه که خونه مامانم میرفتم رفتم خونشون اما مامان خواب بود و ابن خواب تا ۵ بعد از ظهر طول کشید و باعث شد که به طور جدی نگران وضعیتش بشیم. خلاصه با زنگ زدن به اورژانس و ویزیت کردن مامان متوجه شدیم که درصد هوشیاریش رو ۵ هستش(نیمه کما) و مجبور به بستری شدنش تو icu شدیم . هفته اول هم وضعیتش خوب بود اما به دنبال تشنجی که مجدد کرد دیگه چشماشو باز نکرد و بعد از ۴۰ روز فوت کرد.

نوشتن این جملات برام خیلی سخته ولی این واقعیتیه که چند وقتیست باهاش روبه روییم. دیگه مامانی وجود نداره...........

خیلی شرایط سختیه تو اون ۴۰ روز بیمارستان من بعد از هر با ملاقات داغون و داغون تر می اومدم خونه. اما باز هم از خدا خوب شدن مامان رو میخواستم تا روز آخر که دیدمش. اون روز واقعا نفس کشیدن براش سخت شده بود حتی با دستگاه هم نمیتونست خوب نفس بکشه. نصف شب طبق معمول شبهای گذشته که بیخوابی به سرم میزد وقتی اومدم آشپزخونه صدای اذان صبح می اومد ناخواسته یاد مامان و وضعیت روز گذشتش افتادم. از خدا خواستم ازش راضی باشه و اونم از ما راضی باشه. همون روز ساعت ۱۱ صبح ایست قلبی کرد و دیگه برنگشت.

دوست داشتم تو شرایط دیگه ای بودم تا دلمو راحت خالی میکردم اما تکونهای این نی نی  تو دلم اجازه این کار رو بهم نمیداد. حتی نتونستم برای آخرین بار ببینمش. به خاطر شرایطم همه منعم کردن. حالا میفهمم که چه نعمتی رو هرچند که مریض و بود رو از دست دادم. آرین با دیدن عکس مامانم سریع میگه مامانی یا هر بار که نزدیگ محلشون میشیم آرین با ذوق میگه مامانی. شنیدن این جمله دلمو آتیش میزنه اما خدایا چاره دیگه ای نیست تو این تقدیر رو خواستی و ما هم راضیم به رضای تو.

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه 17 خرداد1390ساعت 10:0 بعد از ظهر توسط مامان زهره| |
این عکسای ۶ اسفنده که داشتیم میرفتیم عروسی. فعلا فرصت کردم اسکنشون کنم. تا پست بعدی ببینم وقت میشه عکس جدید بزارم یا نه.

96a4hem8ee488ibcu89.jpg

owdxcgdjxiep5370pdym.jpg

 6aiyt57n49akwetd09ld.jpg

 

bncjwiun86ma1g1d1ci.jpg

uj0m519o2k2uj54cfq.jpg
نوشته شده در پنجشنبه 1 اردیبهشت1390ساعت 1:11 بعد از ظهر توسط مامان زهره| |
photo funny
نوشته شده در جمعه 1 بهمن1389ساعت 12:26 بعد از ظهر توسط مامان زهره| |

دوسال و دو ماهه که خدا نعمت مادر شدن رو بهم عطا کرده و الان دو ماهه که طعم دوباره مادر شدن رو بهم بخشیده.وقتی برای اولین بار حس کردم که مامان شدم دنیا برام یه رنگ و بوی دیگه گرفت و دیدم نسبت به همه چیز عوض شد. همیشه فکر میکردم هیچ موجود دیگه ای رو نمیتونم به اندازه آرین دوست داشته باشم و این یکی از دلایلی بود که فرزند دوم نمیخواستم  اما الان که خدا یه فرشته کوچولوی دیگه بهم عطا کرده میبینم که خیلی هم فرقی نمیکنه. هر دوشونو دوست دارم.

تو دوره زمونه ما داشتن دو فرزند خیلی سخته. از دید یکسری آدمها دوانگی محضه و از دید عده ای دیگر کار بسیار نیکو و پسندیده.

با شنیدن خبر بارداری مجددم بعضی از دوستان و آشنایان میگفتند که آفرین کار خوبی کردی و با هم بزرگ میشن و هم بازی هم دیگه میشن- بزرگ شد تنها نیست و خلاصه از این صحبتها. منم به این حرفشون دلم خوش میکنم. و آرزو میکنم فرزندانم وقتی بزرگ شدن حسرت اینو نخورن که چرا تک فرزند نبودند. مثل خیلی از امروزی ها که آرزوی تک بودن دارن. چون واقعا با شرایط کنونی که از همه لحاظ فشار مضاعف روی آدم هست دو بچه داشتن کار ساده ای نیست.

جدا از همه این بحثها شرایط خیلی سختی دارم.

از طرفی آرین هنوز دو ساله نشده و شیر میخوره و از شیر گرفتنش برای من یه پروژه عظیمه و از طرف دیگه اون کنجد کوچولو هم نیاز به کلسیم داره که من همش نگرانم کم بیاره. چون خودم زیاد نمیتونم شیر بخورم. و اما از طرف دیگه خستگی مفرط و همیشگی من که با شروع بارداری فشار زیادی بهم وارد کرده و توانایم رو خیلی کم کرده باعث شده به این پسر شیطون بد غذا نتونم خوب برسم. همش نگرانی و دلشوره دارم که آرین خورد نخورد یا اینکه اون کنجد کوچولو بهش همه مواد مغذی میرسه نکنه کم بیاره. خلاصه این فکرها هم شده غوز بالای غوز.

تو هفته گذشته آرین دو تا دندون در آورد و هم زمان باهاش از این ویروسهای جدید که همراه با اسهال شدیده گرفته بود خلاصه حال و روز خبلی بدی داشت. دیگه حسابی لاغر شده. از قاشق هم در میره و فقط شیر و آب میخوره.

شبها خیلی بیقراری و گریه میکنه و این مورد هم خیلی آزار دهنده هستش و کلافم میکنه اما چاره ای نیست فکر کنم دندوناش اذیتش میکنه. ولی در اوج اذیت و ناراحتیت وقتی بچه کوچولوت حرف میزنه انگار تمام روحت زنده میشه و خستگیت درمیره. یکس از این شبهایی که آرین گریه میکرد و آروم نمیشد بهش گفتیم چیه چی میخوای؟ یکدفعه وسط گریش گفت آب بده.... و این اولین جمله با مفهوم آرین بود. خیلی شیرین و دلنشین بود و باعث شد من و باباش چندین بار این جملشو تکرار کنیم و ذوق کنیم.

 بچه ها واقعا دوست داشتنی اند. خدایا خودت محافظشون باش.

این پسرک فوق شیطون و بازیگوش من واقعا دوست داشتنی شده و هر لحظه از لحظه قبل بیشتر خودشو تو دلمون جا میکنه.این ماه ۳۰۰ گرم وزن کم کرده شده شده ۱۲کیلو ۳۰۰ گرم. با قد ۸۶ سانت.

دیگه به طور کامل مفهوم حرفا رو میرسونه و چندین جمله میگه. احساس مالکیت شدید رو وسایلی مثل کامپیوتر داره به طوری که اگه ببینه کسی رو صندلی کامپیوتر نشته گریه میکنه تا بلند شه.

شب یلدای خوبی هم در کنار هم داشتیم که عکساشو بعد میزارم.

هر دوتونو دوست داریم. مامان و بابا

نوشته شده در یکشنبه 5 دی1389ساعت 10:33 قبل از ظهر توسط مامان زهره| |

یک ماه و اندی گذشت و بازم دیر آپ کردم. باید منو ببخشی.

 هر بار میگم امروز میرم اما باز نمیشه. دیگه زمان واقعا کم میارم.

پسر گلم هر روز بزرگ و بزرگتر میشه و البته عاقل و بامزه تر.خیلی شیطونک شده و یه جورایی از دیوار راست بالا میره. تند وتند برای مامان بابا حرف میزنه و البته یه وقتایی به زبون خودش حرف میزنه. عسلکم دیگه داری کالا مستقل میشی. اصلا دوست نداری غذا دهنت بزارم تا یه قاشق بهت ندم تا خودتم بخوری دستمو رد میکنی. همچنان عاشق تمیز کاری خونه هستی و یه وقتایی من بهت میگم دخت مامان. آخه یه دستمال دستت میاد فقط در حال تمیز کردنی و امان از زمانی که جارو برقی رو ببینی دیگه نمیشه از دستت بگیرم. میزان اعتراضاتت نسبت به ما بالا رفته . وقتی بهت بگیم نه این کار بدیه تو هم سریع میگس اه اه (با کسره)

 خیلی عاقل تر شدی معنای همه کلمات ما رو میفهمی میگم دستمال کاغذی بردار دهنتو پاک کن بدو بدو میری سراغ دستمال. یه وقتایی هم بعد از خوردن خوراکی خودت برمیداری و دهنتو پاک میکنی. کلا خیلی به تمیز یا کثیف بودن دستات حساسی.

چند روز پیش مادر بزرگ پدریت چشماشو عمل کرده بود و حال نداشت. بهت میگفتم شلوغ نکن حرفم رو گوش میدادی و بدون سر و صدا بازی میکردی. یه وقتای خودمون هم از این عقل و فهمت دهنمون باز میمونه.

 همچنان مهربونی و ناز میکنی . تا نی نی میبینی بوسش میکنی.

کلمات زیادی رو بیان میکمی.

 آبه= آب

مو= عمو

عمّهَ ( برای ه آخر فتحه میزاری) = عمه یه جورایی با لهجه میگی.

 بیدی = بده

بیا = بیا

گشنه باشی = ممه ممه

تاپ تاپ داغاسی= تاپ تاپ اباسی

اِفما =بفرما

بَه = نه (فقط وقتی غذا رو نمیخوای بخوری میگی به)

و خیلی کلمه های دیگه که الان تو ذهنم نیست. در کل مفهمو حرفاتو میرسونی.

با اینکه وقعا پر انرژی و شیطونی اما فوق العاده محتاط و مواظب هستی و اگه احساس خطر کنی هیچ کاری نمیکنی و مارو صدا میکنی تا کمکت کنیم.

 راستی اینم بگم که دیگه کامپیوتر خونه کلا متعلق به شما شده. خودت روشنش میکنی و میری رو صندلیش میشینی وقتی هم خسته میشی ال سی دیشو خاموش میکنی و میای پایین.

من عاشق همه کاراتم و دوستت دارم.

واما یه خبر خوب هم برات اینجا بزارم.

چند وقتی بود که پاهاتو باز میکردی و از بین پاهات اون طرفو نگا میکرد. بعضی ها به این کار بچه ها میگن مهمو میخواد بیاد بعضی ها هم میگن بچه میخواد . فکر کنتم در مورد ت و گلکم دومین مورد صدق میکرد. بابا اینطور تعبیر کرد که تو تو بهشت با یه داداشی یا خواهری داشتی بازی میکردی و هی نیگاش میکردی و صداش میکردی تا بیاد و واقعا اوند. البته نمیخوام بگم ناخواسته بود. من و بابایی از اول هم دوست داشتیم دوتا نینی داشته باشیم البته با تفاوت سنی بیشتر اما خواست خدا این بود که فاصله سنیتون کم باشه.

بعله این طوری بود که یه نینی دیگه به جمع ما اضافه شده و جالبیش به اینه که روز تولد آرین نازم به دنیا میاد. هر دوتونو دوست دارم امیدوارم با همیدیگه مهربون باشید و حسابی شیطوی کنید.

خدایا بابت همه الطافت ممنونم.

 

نوشته شده در جمعه 5 آذر1389ساعت 12:35 بعد از ظهر توسط مامان زهره| |
خدایا زمان چقدر زود میگذره انگار واقعا همین دیروز بود که آرینی وجود نداشت و حتی تو فکر بچه دارشدن هم نبودیم. اما الان با یه پسر شیطونک و بازیگوش داریم سرو کله میزنیم. پسری که همه وقتمون رو گرفته و من وباباش همش در حال نالیدن اینیم که وقت نمیشه وقت نمیشه. دیگه بابا از دست پسری حق ورود به اتاق کار و کارکردن تو خونه رو نداره و مامان زمانی برای نقاشی کشیدن و کار با کامپیوتر و درست کردن کاردستی های خلاقانه و کارهای دیگه نداره. الان تا زمانی که بیداری زندگی تعطیله و مختص شماست البته اینم بگم وقتی میخوابی خونه سوت و کوره و دلمون میخواد زودتر بیدارت کنیم تا صدات فضای خونه رو گرم کنه. یه وقتایی فکر میکنم خدایا اون موقع ها که آرین نبود ما چیکار میکردیم حوصلمون سر نمیرفت. واقعا زمانمون چطور میگذشت؟

 اما الان با وجود اینکه آرین وقتی برای رسیدن به کارهامون نمیده اما همه دنیای ماست و عاشقانه دوستش داریم.

و اما ............

چند وقتیه پسرم بدغذاشده به نظرم داره لاغر میشه دیگه رشد سابق رو نداره اما با این همه بازم دکترش از رشدش راضیه.  قد ۸۵سانت و وزن ۱۲ کیلو ۳۰۰ گرم.

الان دیگه تقریبا مفهوم حرفاشو متوجه میشیم. استقلال زیادی پیدا کرده و دوست داره همه کارها رو خودش بکنه و اگه نزاریم با یه جیغ بفش روبه رو میشیم. البته اینم بگم یه وقتایی که میدونم داره بهانه میگیره بهش اهمیت نمیدم تا خودش آروم بشه اما تا حدودی خودش به این نتیجه رسیده که با جیغ زدن و گریه کردن میتونه خیلی چیزها رو بدست بیاره.

در کل خیلی مهربون و دوست داشتنی شده. همیشه در حال ناز کردن و بوس کردنی حتی نینی های تو خیابون رو هم زودی ناز میکنه و میبوسه جدیدا هم بوس فرستادن هم بهش اضافه شده.

همچنان کنجکاوانه در حال کشف دنیای پیرامونشه و خیلی زود ارتباط بین اشیا و وسایل رو درک میکنه.

 

عکسهای زیر مال یکی دوماه اخیر هستش که مامان تنبل الان میزاره.

gif animators

 gif animators
 gif animators


 gif animators

 gif animators

اینم آتلیه مامان برای آرین

gif animators

 gif animators
 gif animators

 اسباب بازی مورد علاقه آرین

 gif animators
کفشدوزکی میان چمنها

 gif animators

نوشته شده در دوشنبه 10 آبان1389ساعت 12:29 بعد از ظهر توسط مامان زهره| |

یه بار دیگه اومدم برات پست جدید بزارم در حالی که هنوز عکسای پست قبلی رو نذاشتم. آخه مامانی خیلی سرم شلوغه و گرفتارم.

هفته آخر شهریور مهد کودک تعطیل بود و اول قرار بود بریم مسافرت اما به دلیل شلوغی راهها به زمان دیگه ای موکولش کردیم. اما تو خونه با همدیگه کلی کیف کردیم.

تو اون هفته کار با حلقه های هوش رو یاد گرفتی و از اول تا آخر میچینیشون. مکعب ها رو هم تا ۵ تا رو هم تسلط داری و بدون ریزش میچینی.

 سعی کردم صدای حیونها رو باهات تمرین کنم و جالبه که بچه تر بودی بهت میگفتم ببعی چی میگی میگفتی اه اه با کسره اما الان تا میگم ببعی چی میگی میگی د د با فتحه. من نمیدونم این ببعی از کی تا حالا دده شما شده. تو خیابون هم پیشی ببینی بدو میخوای بری دنبالشون.

شده و از تبلیغات چشم بر نمیداری . تو هر شرایطی باشی تا آهنگ تبلیغ میاد بدو بدو میای جلوی تلویزیون و محو تماشای اونا میشی.

 تا بهت بگم نانای کن یا آهنگ تو دنیا عاشق مثل ما زیاده رو بخونم زود دور خودت میچرخی و نانای میکنی و دستاتو تکون میدی بعدم که آهنگ تموم میشه جیغ میزنی (هورااااا)  و دست میزنی. فکر کنم این کارو از مهد کوک یاد گرفتی.

وقتی دارم بهت غذا میدم اگه نخوای سرتو برمیگردونی بهت که میگم نمیخوری خیلی بامزه میگی نه. یه وقتایی هم میگی به. البته با همون آوای محکم نه گفتنت که یهنی نه.

هفته اول مهر مامان بزرگ مادریت یکهفته ای خونه ما بود. چون تومور مغزی داره خیلی تواناییش کم شده. فکر کنم این هفته بدترین روز های زندگیت بود. راستش رو بخوای یکم حسودی میکردی. وقتی من به مامانم غذا میدادم میومدی میشستی رو پای منو ماما ماما میکردی. حالا جالبه که یا بازی میکردی یا پیش بابا بودی یا با عمه هات بازی میکردی اما به محض دیدن این صحنه بدو بدو میومدی بغل من. امان از وقتایی که میخواستم بلندش کنم و قدم بزنه دیگه امان منو میبریدی اینقدر میگفتی ماما ماما واقعا کلافه میشدم بعدم گریه میکردی و سفت پاهامو میگرفتی. خیلی هفته سختی بود. من خودم دو کیلو وزن کم کردم. با وجود داشت کوچولوی حساسی مثل تو - سرکار رفتن - رسیدگی بهت تو خونه- کارهای خونه و البته رسیدگی به مامان.  آخر شب که میخوابیدم احساس میکردم از خستگی بند بند تنم داره جدا میشه.

صبحها بدو بدو صبحونه مامان رو می دادم و بعدش صبحانه آرین رو بعد دیگه وقتی نمیموند خودم چیزی بخورم بعدم بدو بدو تا اداره. بازم دیر میرسیدم خسته و داغون- بعد انگار یکی تو گوشم میگفت پس ببین مامان که ما سه تا بچه رو آماده میکرد و ترگل برگل میکرد و میرفت سرکار و شبها هم با اون وسواسش به ما میرسید و تا ملافه زیر سرمونو عوض نمکرد ما رو نمیخوابوند روش پس چی بود؟ اونوقت الان من با یه بچه و یه مامانی که نه بریز و بپاش داره نه گریه ای و نه غر زدنی کم میارم.!!!!!

اما واقعا خدای بزرگ بهمون توانایی عجیبی میدی. خدایا خودت کمک کن تا مامانم وضعیت بهتری پیدا کنه و به ما هم صبر و توانایی بده تا از امتحان سختی که جلو رومونه سربلند بیرون بیایم و شرمنده نشیم و حسرت روزهایی که میتونستیم بهتر باشیم اما نبودیم رو نخوریم. الهی آمین.

 

و اما سنجاب کوچولوی من خیلی بامزه شدی. هر روز که میگذره کارهای جدیدی تری داری انجام میدی. من و بابا هر بار که نگات میکنیم به هم میگیم ببین پسرمون بزرگ شده. و واقعیت هم همینه. تو بزرگ تر و عاقل تر و البته شیطون و کنجکاو تر از قبلت شدی.

دیگه من از دست تو تمام کشوهای آشپزخونه رو چسب زدم. آخه مامانی همش چنگال برمیداشتی و این کارت خیلی خطرناک بود. بعدم با هیچ چیز دیگه نمیشد سرتو گرم کرد تا بتونم چنگال رو ازت بگیرم و وقتی هم به زور متوسل میشدم این صدای گریه و اشکهای قلمبه قلمبت بود که دل منو کباب میکرد. ترجیح دادم اون کشوها مهر و موم بشن اما خدای نکرده اتفاقی برات نیفته.

دیگه کاملا خونه و خیابون خونه پدر بزرگ پدر رو میشناسی. زنگ خونه هامون رو میدونی که کدومشو باید بزنی. لباسها و کفش و وسایل شخصی خودت و مال ما و مامان بزرگ و پدر بزرگت رو میشناسی.

ارتباط بین اشیا و استفادشون رو میدونی. هنوزم عاشق وسایل برقی و لامپ ها و نور هستی.

پسر قدردان و مهربون من وقتی بهت غذا یا به خوشمزه میدیم زودی بوسمون میکنی و نازمون میکنی. وقتی شیر میخوری همش نازم میکنی و بعدم بوس. واقعا پسر آقایی هستی. یه وقتایی در حین بازی دستت که بهمون میخوره تا ببینی میگیم آخ زودی ناز میکنیو بوسمون میکنی. ماه منی.دوستت دارم

وای یاد یه اتفاق بد افتادم. خیلی وقت بود هر چیزی جلوی دستش بود میزدی تو پریز برق اما من هواسم بهت بود که چیز نوک تیز تو پریز نزنی. اما درست روزی که شماره های تاریخ پشت سر هم ردیف شدن یعنی ۶-۷-۸۹ سوییچ ماشین عموت تو دستت بود و منم مشغول غذا دادن به مامانم بودم و بقیه هم مشغول شام خوردن که یکدفعه دیدم تو یه مدل خاصی داری گریه میکنی. وقتی برگشتم دیدم سوییچ رو کردی تو پریز گیر کرده دستت رو میبرس سمتش میلرزی. واقعا خدا بهمون رحم کرد که اتفاق بدی نیفتاد. خلاصه خیلی ترسیده بودی کلی گریه کردی اما جالب اینجا بود که بازم میخواستی ببینی اون چیه که اینطوری لرزونده بودت.

از فردای اون روز برای پریزها هم محافظ کذاشتیم. از دست تو شیطونک.

خدایا ممنونم که محافظ کوچولوی منی. خدایا نگهدار همه کوچولوها باش.

یکم خسته شدم بعدا بازم از کارهات میگم. دوستت دارم اندازه....................... واقعا نمیدنم وصفش سخته.

نوشته شده در سه شنبه 13 مهر1389ساعت 3:53 بعد از ظهر توسط مامان زهره| |

آرینم عزیزم هر روز زیبا و زیبا تر میشی. هر دقیقه که میگذره بازیگوش تر و شیرین تر میشی و هر لحظه که میگذره بزرگ و بزرگتر و باهوش تر. حیف که زمان داره زود میگذره  و مامان در حسرت روزهای زیبایی که داره تند تند میگذره.

پسر شیرینم باور کن وقت نمیکنم بیام تند تند وبلاگتو آپ کنم. باید منو ببخشی. خیلی دوست داشتنی شدی. همش میگم برم این شیرین کاریهات رو تو وبلاگت بنویسم اما تو خونه که از دست تو جرات ندارم پای کامپیوتر بشینم و تو اداره هم زمان مثل برق میگذره.

نابغه کوچولوی من الان دیگه کاملا برای خودت آقا شدی صبحها با پای خودت میری تو مهد و دو روزه که بدون هیچ گونه نق زدنی وارد مهد میشی. حتی امروز از ذوقت یه جیغ کوتاه هم کشیدی.

فکر میکنم محیط اونجا برات خیلی جذاب شده. آخ راستی یادم رفت بگم تو یه کلاس بالاتر رفتی الان تو کلاس نوپا هستی. درست روز اول شهریور.

اونجا با دوستات کلی سرگرمی. با یکی از دختر های اونجا به اسم باران خیلی جور شدی. با هم کلی بازی میکنید و البته یه وقتایی دعوا. یکروز که آوردمت خونه دیدم رو سینت جای خراش ناخنه. بعله جای ناخنهای باران خانم بود که سر اسباب بازی با هم دعواتون شده بود. یک روز دیگه هم امیر صدرا گازت گرفته بود و جای دندوناش رو کتفت مونده بود فرداش که به مربیت گفتم گفت با هم بازی میکنن. این اسباب بازی های اونا رو میگیره اونا هم گازش میگیرن.

 اما وقتی در کل از خصوصیاتت از فروزان جون مربیت سوال کردن میگفت پسر مهربونیه. اصلا گاز نمیگیره . بیشتر وقتا سر بچه ها رو رو پاش میزاره و نازشون میکنه. قربون مهربونیات برم که اینقدر آقایی.

عزیزکم همچنان دکترت تو پرونده پزشکیت مینوسیه رشد و تکامل عالیست. هم از لحاظ وزنی از رشدت راضیه و هم از ظر درکی.(من که گفتم تو نابغه کوچولوی من هستی)

 البته چند وقته یکم بد غذا شدی و مامان هر چی میپزه تا قاشق رو میبینی در میری اما فکر کنم یه دوره گذراست و ایشااله بعدش خوب میشی.

 خوشمزه من کار هر روزت اینه که بیای آشپزخونه و کشوی قاشق ها رو بکشی جلو یه قاشق و چنگال برداری و بری سراغ بازیت. علاقه شدیدی به قاشق و چنگال داری بعدم وقتی یه چیز جالبتر مثل موس، سهشوار، کلید یا موتورت رو میبینی اون قاشق یا چنگالو همونجا ول میکنی و میری سراغ اسباب بازی جدیدت. بعد دوباره میای آشپزخونه و یکی دیگه برمیداری. خلاصه وقتی شبها میخوابی من بیشتر از ۵ تا قاشق هر گوشه خونه پیدا میکنم. چند وقت پیش کشو ها رو به هم چسب زدم اما مگه از دست تو میشه چیزی رو قایم کرد یکبار که بازشون کردم دیدی راهشو و یاد گرفتی الان دیگه چسب و چوب و میخ و .....افاقه نمیکنه.

تا وقتی بیداری انگار زلزله هشت ریشتری تو خونه اومده من هرچی جمع میکنی شما باز میریزی به هم. اما وقتی خوابی آرامش پابرجاست اما بعد زمان کوتاهی نگذشته دلم برات تنگ میشه و میخوام بیدارت کنم.

موش کوچولوی من معنای کلمه های زیادی رو یاد گرفتی و میدونی چه جاهایی از خونه نباید بری و به چه چیزهایی نباید دست بزنی و جالب اینه که وقتی میری سمتشون خودت از خودت صداهای بلند همراه باجیغ ذوق در میاری که یعنی من اینجام یه وقتایی هم اونقدر نگاه میکنی به ما و آروم آروم میری تا ببینی عکس العمل ما چیه و وقتی میرسی باز از ذوقت جیغ میکشی.

 اما مگه جرات داریم برای کارهای بدت دعوات کنیم تا میگن نه، جیزه، بده، بیا اینجا سریع میگی اااااااااااااا اونم با کسره که یعنی منو دعوا نکن.

اگه بخوام از کارهات و هنر نمایی هات بگم که واقعا یه تومار بلند میشه اما مجبورم کوتاه مختصر و مفید برات بگم.

راستی کلمات زیادی رو ادا میکنی. تلفن رو میگیری دستت و به الو میگی ایو ایو بعد تو اتاق راه میری و باهاش حرف میزنی.

بابا - دد  - ممه - ماما - جوجو - جیس(جیز) -  ناییی (نازی) با حرکت ناز کردن -

صدای کلاغتم در میاری - البته آوای خیلی از کلمه ها رو ادا میکنی.

یه کار بامزه دیگه هم میکنی اینه که تا من گازت میگیرم بدو تلافی میکنی و منو گاز میگیری. آخ که چه مزه ای میده.

بوس میکنی. قهر میکنی. اگه به چیزی که میخوای نتونی دست پیدا کنی رو زمین میخوابی و قهر میکنی. حسابی مامانی شدی.

دوستت دارم پسرم امیدوارم همیشه دنیا به کامت باشه.

 ****سعی میکنم امشب از خونه عکساتم بزارم . هرچند که مامان تنبلت زیاد ازت عکس نگرفته.

 

نوشته شده در دوشنبه 15 شهریور1389ساعت 12:19 بعد از ظهر توسط مامان زهره| |
create avatar 

 

 

create avatar


 

create avatar


 

create avatar

 

 create avatar
 

نوشته شده در شنبه 23 مرداد1389ساعت 11:32 قبل از ظهر توسط مامان زهره| |

 ۲۸ تیر ۸۸ دنیا صدای گریه کودکی را شنید که

اکنون تنها بهانه برای خندیدن ماست.

 آرین عزیزم تولدت مبارک.

و اما دومین جشن تولد درست روز تولد گل پسری همراه با دوستای مامان و بابا و دوستای خودش برگزار شد. خیلی بهمون خوش گذشت. گل پسری هم کلی خوش گذروند. تا شکیبا اومد زود رفت پیشش نشست و کفشاش رو نگه داشت تا حرکت نکنه. آخه یکی نیست بگه پسری آخه زشته به کفشای دخمر مردم چیکار داری؟

 

 create avatar

 یه دونه کیک کفشدوزکی برات گرفتیم که خیلی بهتر از تولد قبلیت بود. شما هم انگار ازت برت نیمد. چون این دفعه زیاد گریه نکردی.

create avatar

 

create avatar

 

شمع کیک رو که روشن کردیم کلی توجهت بهش جلب شد و میخواستی بهش دست بزنی.

create avatar


 

اینم عکس شازده کوچولو ما کنار قند عسلمون شکیبا.

create avatar


 و اما آرین همراه با دوستاش اما عرفان اینجا نشسته چون همش طفلکی مشغول آوردن اسباب بازی برای شما و شکیبا بودی.

 create avatar

 

 بعدم شام رفتیم بیرون گل پسری کلی گریه کرد بهدم خوابید.

create avatar

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 30 تیر1389ساعت 2:9 بعد از ظهر توسط مامان زهره| |
تولد تولد تولدت مبارک

خدایا تو را  شکر میگویم که زندگی زیبایی بهم عطا کردی. خدایا بابت فرزند سالم و خوبی که بهم هدیه دادی ازت ممنونم. خدایا قدر دان توام از اینکه همسری خوب که اکنون پدری مهربان هست رو قسمتم کردی.

خدایا بابت توانایی و قدرتی که در بزرگ کردن فرزندم بهم عطا نمودی، ممنونم. خدایا فرزندم اکنون به لطف تو یک ساله شده خدایا همیشه نگهدارش باش.

خدایا اطرافیان مهربانی در کنارم هستم. بابت این همه رحمتت از تو سپاسگذارم.

خدایا به خانواده ام و دوستان و آشنایانم سلامتی ده تا همیشه بتوانیم در کنار هم زندگی خوشی داشته باشیم.

خدایا بابت همه چیز ازت ممنونم.

خدایا ما رو هرگز از یاد مبر گرچه ما تو را گاهی از یاد میبریم.

 

بالاخره یکسال از ورود آرین تو زندگی ما گذشت یکسال زیبا با اتفاقهای قشنگ و دل نشین.

یادمه پارسال این موقع کلی استرس برای به دنیا اومدنت داشتم و تصور نمیکردم پسر زیبایی همچون تو رو بخوام وارد این دنیا کنم.

روزی که از مطب دکتر رنجبر بیرون اومدم همش حرفاش تو گوشم میپیچید:  فردا بیا بیمارستان بستری شو............ اگه القای درد کردیم دنیا نیامد باید سزارین بشی.............. دلشوره و نگرانی و ترس از آینده همه وجودم رو گرفته بود. کلی پیاده راه رفتم باخودم حرف میزدم. با تمام وجودم ترسو حس میکردم. خیلی نگران بودم که چه اتفاقی قراره بیفته. ۲۴ ساعت در این دلشوره و نگرانی بسر بردم تا خدا فرزند زیبای کوچولوم رو بهم هدیه کرد و گفت این فرسته کوچولو هدیه من به شماست.

وای که هیچ تصویری تو دنیا زیباتر از فرزند انسان و لحظه تولدش نیست.

خدایا شکرت.    خدایا شکرت.     خدایا شکرت.        خدایا شکرت که هرچقدر تو را شکر کنم باز هم کمه.

 

و اما تولد.................

۲۵ تیر ۸۹ اولین تولد آرین با حضور مادر بزرگها ی پدر و مادر و پدر بزرگ و دایی و عمو ها و عمه های آرین  + خاله مامان آرین که حکم مامان دوم منو داره برگزار شد. یک تولد کفشدوزکی. البته چون همه چیز ها باید سفید مشکی میشد شد تولد گل و کفشدوزکی گرفتیم تا یکم فضا شادتر بشه.

لباس رو هم دادم خیاط بدوزه که تنش رو براش دوخت با کلی خال ریز که من نپسندیدم و خودم دوتا بال براش در آوردم و پاپوشهای خالدار تا خوشگل تر بشه.

البته باید یک عذر خواهی از گل پسری بکنم چون این اواخر به علت اینکه یکم حال مامان بزرگش خوب نبود حوصله نداشتم بیشتر برای تولدش وقت بزارم.

اما در کل یه جشن نسبتا عالی بود. ( چون یکم آرین اذیت شد یکمقدار از درجه عالی کاسته میشود) چند روزی بود که گل پسری حوصله نداشت و روز جمعه هم همین طور. البته وقتی مهمانها آمدند آرین کلی جو گیر شد و مشغول نانای شد. اونقدر نانای و شیطونی کرد که خسته شد.

زمان آوردن کیک بردمش برای تعویض چشمتون روز بد نبینه همین که لباسشو تنش کردم زد زیر گریه حالا گریه نکن کی گریه کن. خلاصه از لباس کفشدوزکیش اصلا خوشش نیومد.

تو تمام عکسایی که با کیک انداخته هم سفت بغل باباش نشسته و گریه میکنه.

بعد مامان فکر کرد پسری خوابش میاد رفتم لباس تو خونه تنش کردم اما نه مثل اینکه از لباس کفشدوزک خوشش نمیاومد چون دیگه گریه نکرد.

اینم یکسری از عکسای تولد.

 

بعدی هم قراره امروز با دوستای آرین و مامان و بابا باشه که عکسای اونو بعد دوباره میزارم.

 create avatar

  

 create avatar

 

create avatar

 

 create avatar

create avatar


 create avatar

 create avatar

 اینم کفشدوزک در حال گریه من

 

 create avatar


 create avatar

 create avatar

create avatar


 create avatar

 اینم آقا پسری بهد از تعویض لباس کفشدوزک که سرحال شد.
create avatar

 

create avatar

 create avatar

 

اینم گل پسری فردای روز مهمونی.

 create avatar


یکسری از عکسا  جا مونده که بعد دوباره میزارم.
نوشته شده در دوشنبه 28 تیر1389ساعت 11:8 قبل از ظهر توسط مامان زهره| |
بعد از چند روز بد غذایی و بیرون روی بالاخره یک تحول بزرگ مشاهده شد.

دوتا مروارید کوچولو نمایان شد.

روز ۸ خرداد روزی بود که آرین در ۱۰ ماه و ۱۰ روزگی دندون در آورد مبارکته پسرم.

جیگرکم نمیدونی چقدر ذوق میکنم اون دندونهای کوچولوتو میبینم.

 فعلا نذاشتی هنوز عکس بگیرم اما تو اولین فرصت عکسشو میزارم.

 

دوستت داریم. از طرف مامانی و بابایی.

   

نوشته شده در دوشنبه 10 خرداد1389ساعت 11:51 قبل از ظهر توسط مامان زهره| |
 گلم، عزیزم، نازم ده ماهگیت مبارک.

ده ماه از زندگی زیبات تو این دنیا گذشته و هر روز زیبا تر از دیروز و شیرین تر میشی.

کلی کارهای جدید انجام میدی دس دسی- سر سری - سرکشی به هرگوشه خونه. زیر رو کردن وسایل خونه و خیلی از کارهای شیرین دیگه که من میمیرم براش.

 

یه اتفاق فوق العاده جالب هم تو ماه قبل افتاد و اینکه تو مامان رو ادا کردی. و من از ذوقم دلم برات قیجوجه میره.

هر بار که میگی ماما ماما من از ذوقم چندتا ماچ آب دار ازت میکنم. دوست دارم گلکم.

حسابی تو مهد به مربیات عادت کردی. تا میبینیشون براشون بای بای میکنی.

اولین نقاشی زندگیتو تو مهد انجام دادی.

اینم عکسش. مامانت از ذوقش همون موقع که نشونش دادن تو حیاط مهد عکس گرفته. به خاطر همین آفتاب افتاده روش.

 create avatar

 

سومین مسافرت زندگیت رو به همراه مامان بزرگت و عمه ها و عموهات رفتی. رامسر. خیلی خوش گذشت. تو مسیر رفت که خندان و سرحال بودی. انگار میدونستی کجا داریم میریم.

create avatar

 و تو پسر شیطون من تا آب رو دیدی دیگه دست از پا نمیشناختی و جیغ میزدی که منو تو آب بزارید. چون آب دریا کثیفه من زیاد موافق نبودم اما مگه شما طاقت آوردی آخر لختت کردم و تو آب بردیمت و جالب این بود که کاملا به صورت قورباغه ای شنا میکردی.

create avatar

اینجا هم بعد از کلی شیطنت و یه دوش گرم لالا کردی. با کلاه حموم عمه چون مامان یادش رفته بود کلاه حموم خودتو بیاره.

 create avatar

تو سه روزی که اونجا بودیم خیلی کم خوابیدی و از حداقل زمانها استفاده میکردی. جوجوی من صبحها طبق معمول مهد رفتنت ۷ صبح بیدارمیشدی و شروع میکردی به درآوردن صداهای مختلف از خودت و ددددد میکردی. منم به زور از خواب ناز پا میشدم و از ترس اینکه بقیه رو هم بیدار کنی میبردمت دد.

میرفتیم تاپ بازی اما مگه شما سیر میشدی از تاپ خوردن.

create avatar

 خلاصه خیلی خوش گذشت. روزی که برگشتیم تو کل مسیر خواب بودی. 

 create avatar

 

و اما بعد از مسافرت به شدت مریض شدی تب شدید و اسهال شدید. درست ۲۴ ساعت لب به شیر نزدی و فقط آب میخوردی. خیلی لاغر و نحیف شده بودی اما بالاخره بعد از چهار روز یکم حالت بهتر شد.

 اینم یکسری از عکسات

create avatar

 


 create avatar

 


 

create avatar

 

 

آرین داره میره مهد کودک بغل باباش
 

 create avatar


 create avatar

 


 create avatar

 


 این راننده کوچولومون.

create avatar

 اینم دخترمون مارین

create avatar

 اینم یه آقای ناز در حال شیطنت. البته شکمش سیره ها وگرنه اخمو بود.

 create avatar

 آرین در خواب.

 این پسر ما وقتی میخوابه علاوه برلخت بودن باید رو اندازش رو بزنه کنار  وو یه وقایی هم میره رو سنگا تا حسابی خنک بشه. اینجا کمک داره میره رو زمین.

 create avatar

 create avatar

 

 

 اینم گل کوچیکمون در کنار شقایقها

 

 create avatar

 وایییییییییییییییییی مامان جون بس کن دیگه. چقدر عکس میگیری. بابا تو دستم سنگ رفته.

 create avatar

 

نوشته شده در چهارشنبه 5 خرداد1389ساعت 12:28 بعد از ظهر توسط مامان زهره| |
اینم از عکسای جدید آقا آرین. فقط شرمنده که یکم بی کیفیته. آخه با موبایل گرفتم.

 آقا آرین در کنار سفره هفت سین

gif creator

 

gif creator

 

 اینم عکس آرین روز اولی که داشت میرفت مهد کودک.

gif creator

اینم مال موقعی که مماخت خورده بود زمین اوف شده بود. میبینی مامانی چقدر لاغر شدی. اینجا درست یک هفته بود رفته بودی مهد کودک.

gif creator


gif creator

 اینم عکس یه خواب ناز از یه پسر ناز

gif creator

 

gif creator

 

 gif creator

 gif creator


 gif creator

مامان این عکستو خیلی دوست داره

gif creator

 

این آقا آرین تو مهد کودکه در حال شیطنت و موش شدن.

 

gif creator

 اینجا هم در حال باز کردن شکلات و ذوق کردنی

gif creator

 

دوستت دارم.

نوشته شده در دوشنبه 6 اردیبهشت1389ساعت 12:52 بعد از ظهر توسط مامان زهره| |

سلام بر پسر زیبا تر از ماهم.

دوماه از آخرین باری که وبلاگت رو آپ کردم میگذره. شما الان هشت ماهگی رو تموم کردی و رفتی تو نه ماه. باید مامانو ببخشی که اینقدر دیر وبلاگت رو آپ میکنم. عزیزکم تو این مدت اتفاقهای قشنگی افتاده که برات یکی یکی میگم.

***سعی میکنم از ادامه نوشته های پیشینم بگم تا نوشته ها زیاد پرت و پلا نشه.

حدود ده روزی طول کشید تا کاملا با محیط مهد کنار بیای. اما وقتی برای تعویض میبردنت گریه میکردی. موقع تحویل دادن به من با ذوق تمام میومدی بغلم. من همش دغدغه اینو داشتم که بعد از تعطیلات عید چطور میخوای مهد رو بپذیری. اما خوشبختانه بعد از تعطیلات اصلا اذیت نکردی و به راحتی رفتی مهد. تو واقعا پسر باهوشی هستی چون با اینه حدود ۱۸ روز خونه بودی اما روز اولی که اومدی مهد کاملا محیط رو شناختی. الان که دارم وبلاگت رو آپ میکنم دیگه بزرگ و آقا شدی. اصلا تو مهد گریه نمیکنی. وقتی لیلا جون یا فروزان جون (مربیات) رو میبینی کلی ذوق میکنی و دست و پا میزنی. چند روز پیش وقتی مربیت برای شیر خوردن آوردت پایین وقتی داشت میرفت باهات بای بای کرد و پو ناراحت شدی و گریه کردی اما وقتی دیدی من پیشتم اخماتو باز کردی و خندیدی.

روز ۲۸ اسفند بود که بنا به دلایلی تصمیم گرفتیم اسباب کشی کنیم و به محله دیگه ای بریم. من و بابایی دو روز تمام داشتیم با عجله دنبال خونه میگشتیم تا بتونیم برای شب عید جابه جا بشیم بالاخره نزدیک اداره یه خونه پیدا کردیم و درست روز ۲۸ اسفند تحویل گرفتیم. خیلی روزهای سختی بود. از طرفی جمع کردن وسایل خونه- از طرفی شیطنت های مکرر شما و از طرف دیگه که از همه بدتر بود مریض شدنت.

 از موقعی که مهد رفته بودی این بار دومی بود که مریض شدی. ۲۵ اسفند شب تا صبح تب داشتی و من و بابایی از ترسمون نصفه شب بردیمت دکتر. اما فرداش خود به خود خوب شدی. اما دوباره دوم فروردین سرما خوردی. نمیدونم چرا اینقدر مریض میشی. باز دوباره روز ۵ فروردین بردیمت دکتر و بهت دارو داد اما مگه افاقه میکرد شما همچنان آبریزش داشتی. مجددا روز ۱۴ فروردین بردیمت دکتر که بهت داروی ضد حساسیت داد. که با اونا یکم حالت بهتر شد. خیلی ناراحتم میترسم تو هم مثل مامانت حساسیت داشته باشی. امیدوارم اینطوری نباشه.

راستی پسرم سال نوت مبارک. این اولین نوروزی بود که در کنار من و بابایی هستیم امیدوارم سالیان سال در کنار هم باشیم. شیطونک من ببخشید که اینقدر دیر بهت تبریک میگم.

اما گلکم حسابی بزرگ شدی البته از لحاظ وزنی زیاد اضافه نکردی ۱۴ فروردین ۱۰ کیلو و ۳۵۰ گرم بودی. قربونت برم که هر روز بزرگتر میشی.

 اما پیشرفت های آرین نازم.

یه وروجک به تمام معنا شدی. چهار دست و پا رو با سرعت میری. دستت رو رو وسایل میگیری و وامیستی- و دست به وسایل راه میری. وقتی وامیستی کلی ذوق میکنی. همش در حال کنجکاوی هستی.  وقتی سراغ یک وسیله خطرناک میری صدات میکنم میگم آرین بیا چیش مامان- به جای اینکه سمت من بیای سرعتت رو بیشتر میکنی تا زودتر به اون وسیله برسی.

از خودت اداهای بامزه در میاری. مثل موش دهنتو جمع میکنی و هوا رو از بینی میدی بیرون و صدا در میاری. و ذوق میکنی.

دیگه کامل دد و بابا رو ادا میکنی.

دد رفتن رو به خوبی میشناسی. وقتی میگیم دد  و لباساتو عوض میکنیم دیگه به ما اجازه نمیدی حاضر شیم زود باید بریم دد.

خونه خودمون و مامان بزرگن رو کامل میشناسی. وقتی میرسیم خونه کلی ذوق میکنی.

دست دسی کردن و بای بای کردن رو یاد گرفتی. البته با کلی ناز برامون انجام میدی.

خیلی کارهای دیگه هم هست که الان تو ذهنم نیست.

باقلوای من دوربین رو که میبینی دیگه اجازه نمیدی ازت عکس بگیرم به خاطر همینم تعداد عکسات خیلی کمه. عکسای جدیدتم فردا برات میزارم.

 

دوستت دارم شیرین من.

نوشته شده در یکشنبه 29 فروردین1389ساعت 10:38 قبل از ظهر توسط مامان زهره| |
نفس مامان سلام. چطوری عزیزکم؟

هفت ماهگی مبارک مامانی. ایشااله هفتاد ساله شی موش موشی من.

این ماه باید مامان رو بابات خیلی چیزها ببخشی. اول از همه که دیر دارم وبلاکت رو آپ میکنم. دوم اینکه بعد از هفت ماه گذاشتمت مهد کودک.

اول اسفند اولین روزی بود که به مهد رفتی و الان چهارم اسفند اما هنوز با مهد و مربیات اخت نشدی. تا مربیت رو میبینی روتو برمیگردونی. طفلک مربیت خیلی مهربونه اما تو اصلا حاضر نیستی باهاش ارتباط برقرار کنی. البته امروز بهتر شده بودم هم تو مهد خوابیدی هم بازی کردی. اما موقع تعویض پوشک و لباس دیگه کم مونده شیشه های مهد بشکنه اینقدر که داد میکشی. این چند روز نه من نه بابایی هیچ کدوم سرکار نرفتیم و همش تو مهدیم تا شما عادت کنی. هر بار که صدای گریت رو میشنویم دل هر دومون کباب میشه. یه وقتایی تو دلم میگم یعنی من مادر بدی هستم؟ اما باز میگم آخه تو دور و زمونه ما اگه بچه ای مهد نره از لحاظ آموزشی عقب میمونه. و اینکه تا دو سه سالگی مجبوری بریی اون موقع هم جدا شدن برات سخته. بهتر الان باشه که منم به خاطر یکی دو سال کارم رو از دست ندم. نه پسرم؟ 

 امیدوارم وقتی بزرگ شدی از مهد رفتنت به عنوان یه خاطره بد یاد نکنی.

اما در مورد کارهای جدیدت بگم.

 اول از همه قد و وزنت. قدت ۷۶ شده و وزنت ۱۰ کیلو.(بگو ماشااله)

دکترت از رشدت راضیه و میگه خوب داری کنترل میکنی.

 الان دیگه کاملا چهار دست و پا میری و دستت رو رو مبلا میگیری تا وایسی وقتی هم این کار رو میکنی کلی ذوق میکنیو صدا های قشنگ از خودت در میاری.

دد  و  ب  ب رو با فتحه به خوبی ادا میکنی. حسابی ددری شدی. تا میگیم بدو بیا بغلو بدو بدو میای سمتمون.

خودت میتونی بدون کمک بشینی. اما حسابی شیطون و بازیگوش شدی و من همش باید دنبالت باشم تا سرت به جایی نخوره. عاشق آشپزخونه- میز ال سی دی- چرخهای تختت- کنترل - تلفن- میز کار بابایی- دوربین یخچال خونه بابابزرگت و آینه و خیلی چیزهای دیگه ای که الان تو ذهنم نیست. آخه پسرم یکم ذهنم مشغول مهد گذاشتنته.

خلاصه اینکه خیلی شیرینی و باهوش. چند شب پیش دستت خورد به بخاری و یکم سوخت البته نه درحدی که قرمز شه فقط داغ شد بعد از اون هر بار میرفتی سمت بخاری دستت رو سمتش میبردی اما نرسیده به بخار ی پس میکشیدی تا دوباره دستت داغ نشه. خیلی باهوش و نازی. دوستت داریم. پسر خوب و نازمونی

فعلا بای پسرم تا تو بعد عکسهاتو بذارم.

 

 

نوشته شده در سه شنبه 4 اسفند1388ساعت 7:45 بعد از ظهر توسط مامان زهره| |